تبليغاتX
پسران ابــنا

پسران ابــنا

فضایی برای آنچه بچه‏های تحریریه خبرگزاری ابنا در abna.ir نمی‏توانند بنویسند / مسؤولیت با خودمان

روزمون مبارک...

همین

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم مرداد 1390ساعت 14:21  توسط پسران ابنا  | 

بسم رب الشهدا و الصديقين بار ديگر دست جنايتكار آمريكا، انگليس و اسرائيل از آستين فتنه‌گران و منافقين كوردل درآمد و يكي از فرزندان ايران اسلامي، حافظ قرآن، دانشجو و هنرمند بسيجي متعهد صانع ژاله را به شهادت رساندند.

ما خانواده آن شهيد والامقام لازم مي‌دانيم به جهت تنوير افكار عمومي مطالبي را به سمع و نظر مردم آگاه و بصير ايران اسلامي عرض كنيم.

ما خانواده شهيد ژاله از بدو انقلاب تاكنون همراه و پشتيبان خط امام (ره) و رهبري معظم انقلاب بوده و هستيم و هيچ‌گاه از آرمان‌هاي امام (ره) و انقلاب فاصله نگرفته و نمي‌گيريم و خود را سرباز ولايت مي‌دانيم و تا آخرين قطره خونمان از انقلاب و خط رهبري حمايت كرده و پشتيباني خود را اعلام مي‌كنيم.
اجازه نخواهيم داد فتنه‌گران كوردل از خون پاك و مطهر شهيدمان سو استفاده كرده و فتنه‌ ديگري خلق كنند و بدين وسيله تنفر و انزجار شديد خود را از سران فتنه و حاميان منافق آنان اعلام كرده و آنان را در شهادت فرزندمان مسئول مي‌دانيم.

لازم مي‌دانيم از حضور ميليوني امت حزب‌الله و مردم فهيم و آگاه تهران، كرمانشاه، پاوه و اورامانات و نمايندگان مجلس شوراي اسلامي، ائمه جمعه و جماعات، روحانيت، دانشجويان، فرهنگيان، بسيجيان، بازاريان و خواهران و برادراني‌كه در تشييع و تدفين كم‌نظير فرزندمان شركت كرده و با حضورشان تسلي بخش قلب مجروحمان بودند، تقدير، تشكر و سپاسگزاري كنيم.

با تشكر جان‌نثار انقلاب و رهبري خانواده شهيد صانع ژاله بزرگ خاندان؛ حاج مصطفي ژاله، قادر ژاله، پيمان ژاله، اقبال ژاله و ابراهيم خوش‌رو.

 

شهید صانع ژاله

محمدرضا نوری

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم اسفند 1389ساعت 0:20  توسط پسران ابنا  | 

 

بعد از 20 ماه جنایت موسوی و کروبی؛

هر گونه محکوم کردن، محکوم است...

همین...

محمدرضا نوری

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم اسفند 1389ساعت 13:1  توسط پسران ابنا  | 

 

ارباب صدای قدمت می آید ******** هنگامه اوج ماتمت می آید

خدايا شكرت كه سعادت دادي ؛بوي محرمي ديگر به مشامم رسد...

پوشيدن پيراهن مشكي ارباب را ...

شب اول روضه مسلم و شنيدن پناه عالميان زينبت پناه ندارد را ...

هشت شب چشم انتظار شب تاسوعا بودن را...

تاسوعا؛ آب نبود آنچه از آن مشك ريخت ؛ مشك به مظلومي او اشك ريخت

حال تاسوعا را به اميد عاشورا گذراندنيم ، شب عاشورا را چه كنيم...

""مكن اي صبح طلوع"" تنها اميدمان است و بس...

و عاشورا ...

عاشورا و مثل هميشه سنگيني اش را...

السلام علی الحسین

وعلی علی بن الحسین

و علی اولاد الحسین

و علی اصحاب الحسین

و علی العباس اخ الحسین

التماس دعا - محمدرضا نوری

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم آذر 1389ساعت 0:54  توسط پسران ابنا  | 

ارج می‏نهیم قدوم مبارک رهبر معظم انقلاب را به شهر مقدس قم. در زادروز مبارک و میمون السلطان ابالحسن علی بن موسی الرضا(ع) چشمانمان به سیمای نورانی رهبر فرزانه‏مان منور شد. "چه مبارکی سحری بود و چه فرخنده شبی".

دیروز که برای استقبال از سلاله مطهر فاطمه زهرا(س) به خیابان باجک رفته بودم، احساس استقبال کننده حضرت ولی عصر(عج) را داشتم. هر چند که استقبال از نائب الامام، همچون استقبال از خود امام(ع) است در روزی که از کنار خانه خدا فریاد برآورد أنا المهدی(ع)! إن‏شاءالله که روزی دوشادوش حضرت آقا به استقبال حضرت ولی عصر(عج) برویم.

شب قبلش به دلیل فشردگی کارهای ابنا، مجبور شدم تا دیروقت در دفتر بمانم. صبح پس از نماز، لختی با سایت کلنجار رفتم و ساعت هفت صبح به سمت حرم به راه افتادم. پیاده! اطراف حرم بسیار شلوغ بود. به سمت باجک رفتم. اوایل باجک هم همین وضع بود. آرام آرام باجک را تا انتها پیمودم. ساعت حدودا هشت صبح بود که به انتهای خیابان باجک قم رسیدم. حدودا هفت هشت کیلومتری را پیاده آمده بودم. با این حال ذره‏ای خستگی در من نبود. نه من تنها، که همه مردم قم به این وضع بودند. همه مسرور و شادمان. کاروان رهبر انقلاب تقریبا از جایی که من ایستاده بودم، با مردم روبه‏رو شد. یعنی من جزء نخستین کسانی بودم که با ولی امر خود بیعتی صادقانه داشت. آقا داخل یک دستگا مینی‏بوس هیوندای بودند که توسط یک دستگاه وانت مزدا یدک کشیده می‏‎شد. مینی‏بوس را به وانت فیکس کرده بودند. ابتکار جالبی بود. در سفرهای پبشین بسیار اتفاق می‏افتاد که میان خودروی جلویی که امر محافظت را بر عهده داشت و خودروی حامل رهبر معظم فاصله می‏افتاد و تا حدودی وظیفه خطیر محافظت را بر محافظان سخت می‏کرد. اما این بار تا پایان مسیر، مقام عظمای ولایت، نگین انگشتری کاروان حفاظت ماند.

عرض می‏کردم که من جزء السابقون در بیعت کنندگان بودم. به محض ورود خودروی رهبری، به داخل مسیر تعبیه شده پریدم و خود را به مینی‏بوس چسبانده حدود پانصد متری را در مشیت نائب الامام دویدم. چند باری برای آقا دست تکان دادم. آنقدر از این وضع خوشحال بودم که پس از آنکه بر اثر فشار جمعیت از کاروان جا ماندم و خسته و درمانده به گوشه‏ای پرتاب شدم، به همه اطرافیانم زنگ زدم و با خوشحالی "ماجرای ابراز لطف آقا به خودم" را شرح دادم. فکر نمی‏کنم دیگر در طول زندگیم چنین سعادتی نصیبم شود. مگر آنکه روزی که به زیارت امام زمان(عج) نائل گردم. إن‏شاءالله.

این روزها که آقا قم را معطر کرده‏اند، سرمان در خبرگزاری حسابی شلوغ است. ویژه‏نامه‏ای با عنوان دیـدار آفتاب راه انداخته‏ایم تا تمامی خبرهای متن و حاشیه سفر رهبری معظم به قم را پوشش دهیم. تا به حال هم خدا را شکر خبری از دستمان در نرفته است. اگر می‏خواهید از ریز جزئیات سفر آفا مطلع شوید، حتمن در روز چند باری به ابنا سر بزنید. مطمئن باشد ضرر نمی‏کنید.

اگر اینجا را منبر مجازی فرض کنیم، به رسم همه منابر در پایان دست به دعا برمی‏داریم و از حضرت معصومه(س) و برادر گرانقدرشان حضرت رضا(ع) عاجزانه خواستاریم تا رهبر محبوبمان را تا زمان ظهور نور در پناه خود محفوظ دارند و از این دو شفیع روز جزا می‏خواهیم تا ما را در زمره محبان خود بدانند و در روز حسابرسی تأیید کنند که ما تا پایان عمر تحت ولایت ائمه هداة و نائب بر حق امام زمانمان الامام خامنه‏ای بوده‏ایم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم مهر 1389ساعت 19:13  توسط پسران ابنا  | 

تعدادی از عکسهای نمایشگاه مجمع جهانی اهل بیت که  فعال ترین قسمت آنرا خبرگزاری ابنا در دست داشت ، پس از تاخیر ۱ماهه آن هم نه در ابنا بلکه در ابنا بویز آپلود می کنیم.

انشا الله که بینندگان عزیز از ديدن مكرر چهره بد ترکیب حقیر (نوری)  که در اکثر عکسها قابل رویت و فحش دادن (البته نه از اون فحشها) است خسته نشده و به بزرگواری خود و به سیمای درخشان دیگر دوستان و بزرگواران خبرگزاری ابنا می بخشند.

يا علي - محمدرضا نوري

برای مشاهده عکسها به ادامه مطلب بروید

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه سوم مهر 1389ساعت 18:28  توسط پسران ابنا  | 

همچنان ایستاده ایم

« در عملیات بدر، دست نیمه جان یک بسیجی که تا کمر در گل فرو رفته و پیدا بود به شدت مجروح شده ، مچ پایم را محکم چسبید…. هنوز در همان خطه و همان خاکم ؛ چون مچ پایم در دست آن بسیجی است . »
این جملات که قلبم را ربوده متعلق است به استاد ابراهیم حاتمی کیا.

یاد و خاطره شهدای هشت سال دفاع مقدس که امروزمان را مدیون آنهاییم گرامی باد.

 همچنان ایستاده ایم تا خونتان پایمال نگردد.

محمدرضا نوری

+ نوشته شده در  شنبه سوم مهر 1389ساعت 18:24  توسط پسران ابنا  | 

امسال یازدهمین سالی بود که طلبه‏ام. طبق قوانین داخلی حوزه و رسم و سوم قدیم حوزه‏های علمیه، پنج سالش رو می‏تونستم برم تبلیغ؛ ولی دریغ از یک ساعت یا حتی یک دقیقه منبر! خاک عالم بر سرم! نمی‏دونم این نون امام زمان(عج) رو که می‏خورم، حلاله یا نه؟!

امسال عزمم رو جزم کرده بودم که هر طور شده برم یه جایی که واقعا به تبلیغ و ارشاد نیاز داشته باشند. البته خودم اول از همه باید ارشاد بشم. به یاد این مسأله که می‏افتم، لرزه به تنم می‏افته که از کجا معلوم تک تک این جماعتی که قراره پشت سرم نماز بخونن، از من عادل‏تر نباشن؟ برای همین دوباره اون عزم جزمی که گفتم، سست می‏شه!

امسال عزمم رو جزم کرده بودم که ماه مبارک رو برم تبلیغ. کجا؟ نمی‏دونم! چند سالی بود که هوس کرده بودم برم "محک". "مؤسسه حمایت از کودکان سرطانی". حتی یه بارم رفتم داخل مؤسسه توی خیابان شریعتی تهران نرسیده به یخچال تا بپرسم ببینم آخوند می‏خوان یا نه؟ اما وقتی رفتم تو حول برم داشت که نکنه اون بابایی که اونجاست بهم بخنده بگه مرد حسابی ما اینجا بهیار و دکتر و پرستار می‏خوایم نه آخوند. برای همین نمی‏دونم چی شد که گفتم آقا(ببخشید خانم بود) می‏خوام ثبت نام کنم برای خدمات رایگان به کودکان سرطانی!! ایشون هم گفتن فعلن ظرفیت ثبت نامی‏ها تا چند ماه آینده پره و بیشتر از خدمات، پول نیاز داریم. البته برام خیلی مهم نبود چی داره می‏گه، فقط می‏خواستم از شر سین‏جیم‏های اونها راحت بشم و بیام بیرون. ولی امسال عزمم رو جزم کرده بودم یه بار دیگه برم پیششون و با اعتماد به نفس کامل ازشون بخوام که اجازه بدن ماه مبارک رو برم به بچه‏های سرطانی نماز و قرآن خوندن یاد بدم. هرچند که خدا اونا رو همین جوری بیشتر از همه ما دوست داره، ولی حیفم میاد بچه‏هایی با این قلبهای پاک بدون یادگیری نماز و قرآن و اصول شیعه، برن بهشت. البته خیلیاشون خوب می‏شن. ولی امان از بچه‏های سرطانی خون. خانمم انترن دانشگاه ایرانه. می‏گه دانشجو‏هایی که تو بخش کودکان سرطانی‏اند، هر شب با گریه میان پاویون. می‏گن امشب نوبت سعید بود، امشب نوبت زهرا بود، امشب... الهی!! بمیرم برای مامان باباهاشون. به هر حال اگه کسانی که با" محک" در ارتباطن و اطلاع دارن که روحانی تبلیغی می‏خوان یا نه، به ما اطلاع بدن. هنوز هم دیر نشده. می‏شه یه برنامه گذاشت برای شب شهات امیرالمؤمنین(ع) و با بچه‏های ابنا دسته‏جمعی رفت برای مراسم سخنرانی و روضه‏خوانی و امثالهم. می‏شه حتی به بچه‏های بقیه خبرگزاریها هم بگیم و یه برنامه عمومی رو روش تبلیغ کنیم تا امسال مراسم‏های شب قدر رو مردم بیان "محک". از کجا معلوم؛ شاید با دعاهای ما بچه‏های سرطانی شفا بگیرن. تازه، بعید نیست یه پول خوبی هم از طرف مردم تو همون شب جمع بشه. علی أی حال خبرم کنین یا به خبرگزاری بزنگین یا کامنت بذارین یا... .

فکر کن ... چه حالی بهتون دست می‏ده وقتی با چند تا بچه سرطانی دارین از خدا می‏خواین که به همه بیمارا شفا بده و همه با هم می‏گین "الهی آمین". "محک" خودش بلده با کنسرت و مهناز افشار و محمدرضا گلزار و گروه آرین پول دربیاره. البته واقفم که این بچه‏ها خودشون هزار تا درد و مرض دارن و دیگه دیدن گریه و زاری مردم براشون قابل تحمل نیست. اونها بیشتر به شادی نیاز دارن. ولی آرین و رقص و قرتی بازی رو همیشه هست. اما برآورده شدن دعاها تو شب قدر که همیشه نیست. کی می‏دونه که تا شب قدر سال بعد چند تا از اون بچه‏ها زنده می‏مونن؟ ولی اگه این مراسم برگزار می‏شد، شاید حتی یکی از اونها زنده می‏موند.

ای بابا... فکرشم روح آدمو آزار می‏ده. خدای نکرده شاید بچه خودم، تو، اون یکی دوستمون، داداشمون، ... اونوقت بازم می‏گفتی "برو بابا! یه کاری کن تا این بچه‏ها شاد بشن نه اینکه بشینن زار زار گریه کنن!" حالا دیدی که شب قدر یه چیز دیگه‏ست.

إن‏شاءالله سال بعد می‏رم "محک" با بچه‏ها قرآن می‏گیریم روی سر. إن‏شاءالله.

+ نوشته شده در  شنبه سی ام مرداد 1389ساعت 23:30  توسط پسران ابنا  | 

 

گره گشای سه ساله...

 

گره گشای سه ساله

 

سلام ، نماز و روزه ها قبول باشه

اولین پستی که برای پسران ابنا گذاشتم متعلق است به عمه سه ساله سادات (س) ، به امید گوشه چشمی ...

راستی نایب الزیاره همه اساتید و دوستان عزیز بودیم و یاد همه کردیم.

چند تا عکس دیگه هم گذاشتم روی فوتوبلاگم.

برای دیدن فوتوبلاگ اینجا را کلیک کنید.

التماس دعا

محمدرضا نوری

 

+ نوشته شده در  شنبه سی ام مرداد 1389ساعت 23:4  توسط پسران ابنا  | 

اومدیم نمایشگاه قرآن. نمایشگاه هجدهم. مثلا بین‏المللی. خدا برکت بده به حامعة المصطفی(ص)! همه طلبه‏های خارجی اونجا اومدن مثلا به نمایندگی از کشوراشون! بعضیاشونو اصلا می‏شناسم. رفیقای خودمن توی قم. با یکیشون هم‏بحث بودم. انگلیسی کار می‏کردیم. فکر می‏کریدم هر کی خارجیه، حتما به انگلیسی هم مسلطه! بعدش دیدیم نه بابا ما خودمون که یه ذره راه افتادیم، از اون بهتر بلدیم حرف بزنیم. به هر روی؛ اینجا مصلای تهران؛ نمایشگاه  بین‏المللی قرآن کریم.

ما هم که توی ابنا از همه بدبخت‏تر و دیوارمون کوتاه‏تر و خودمون توسری‏خورتریم؛ گفتند عین یه ماهو پاشو برو مصلی بشین تو غرفه ابنا. اینجا دلمون گرفت از بی‏کسی و تنهایی افطار کردن؛ نه مهمونی می‏ریم نه تفریحی داریم. هر روز 9 ساعت می‏شینیم پشت دخل و به خلق الله خدمات می‏دیم. البته خدمات مشروع! تازه روزای جمعه می‏شه دوازده ساعت. فکر کن.. با دهن روزه دوازده ساعت...

تو رو خدا هر کی این مطلبو می‏بینه از رفقا، دوستان(به خصوص جنس ناموافق!) بیاین یه سری به ما بزنین و ما رو از تنهایی درآرین(مورد دوم لطفا بعد از افطار بیاین که روزه‏مون خراب نشه).

آخ راستی چند روز پیش وزیر ارشاد اومد نمایشگاه. من هم جوگیر شدم گفتم پاشم برم بیارمش غرفه‏مون. بنده خدا اصلا به نیت غرفه‏های خبرگزاری‏ها اومده بود. اول رفت ایکنا بعد قرار بود بره شبستان بعدشم سینماپرس بعدش غرفه 4دیپلمات ربوده شده و آخرشم غرفه ابنا. اما من که اطلاعی از برنامه نداشتم، اصرار داشتم که بعد از ایکنا بیاد ابنا. خلاصه مثل قلدرها رفتم جلو و دست وزیر رو گرفتم و هی می‏گفتم آقای دکتر بیاین غرفه ما؛ نه باید همین الآن بیاین غرفه ما؛ نه به جون ننه‏م نمی‏شه همین الآن... القصه؛ از یه طرف من می‏کشیدم از یه طرف هم بچه‏های حراست. وزیر داشت از وسط نصف می‏شد که حاج آقای محمدی قائم مقام قرآنی وزیر و رئیس نمایشگاه اومد به کمکش و منو با یه ضربه آکروباتیک شوت کرد توی غرفه؛ یه گل زیرطاقی! آقا منو می‏گی؟ هیچی رفتم جلو و(نمی‏دونستم که ایشون آقای محمدیه که) گفتم حاج آقا تو اصلا چه کاره‏ای؟ خدا شاهده همین جوری گفتم ها؛ بعدشم یه چار تا فحش دیگه بهش دادم. چشمای حاج آقا از عصبانیت و تعجب شده بود یه کاسه خون. خلاصه بروبچ حراست منو به سمت غرفه خودمون راهنمایی کردن؛ منم به تلافی این کارشون اجازه ندادم بیان توغرفه ابنا. آقا این پسره حراستیه رو می‏گی؟ هیچی؛ شاکی شده بود می‏گفت مگه سند مصلی به اسم توئه؟! جاتون خالی انداختمش بیرون خیلی حال داد.

بلافاصله بعدش آقای رضایی مدیر روابط عمومی نمایشگاه اومد گفت می‏دونی ایشون کی بود؟ گفتم نه! گفت بابا رئیس نمایشگاهه و گفته ابنا همین الآن جمع کنه بره پی کارش! یا حضرت عباس(ع)!!! آقا منو می‏گی؟ هیچی؛ با دستانی لرزان و با کمری خمیده و با چشمانی اشکبار رفتم پیش آقای رئیس گفتم حاج آقا غلط کردم ... خوردم که بهت رأی دادم(!) تازه تابلوشم گرفتم بالا تا خبرگزاری فارس عکسشو بگیره بلکه ما رو ببخشن! هیچی دیگه با هم روبوسی کردیم و حاج آقاما رو بخشید. بنده خدا اینقده بامعرفت بود که وزیر رو آورد پیش ما هی از خبرگزاری ابنا پیش وزیر تعریف و تمجید می‏کرد. آخرش فهمیدم که رفیق سردبیره و الکی نبوده که از ابنا تعریف می‏کرده!!!

نتیجه‏گیری: آخه مرد حسابی خوبه که حالا وزیر ارشاد اومده؛ اگه رئیس‏جمهوری، رئیس مجلسی یا یه مقام بالاتری بیاد لابد اسلحه دست می‏گیری می‏ری آدم‏ربایی!! می‏گی تا وقتی که این آقا نیاد غرفه ما، ... ول نمی‏کنم! آدم خوبه جنبه داشته باشه تا یه مقام مسئولی رو دید، جوگیر نشه؛ حالا خوبه سالی چار پنج بار وزیر ارشادو می‏بینی ها!!!

+ نوشته شده در  شنبه سی ام مرداد 1389ساعت 21:7  توسط پسران ابنا  |