همین![]()
بسم رب الشهدا و الصديقين بار ديگر دست جنايتكار آمريكا، انگليس و اسرائيل از آستين فتنهگران و منافقين كوردل درآمد و يكي از فرزندان ايران اسلامي، حافظ قرآن، دانشجو و هنرمند بسيجي متعهد صانع ژاله را به شهادت رساندند.
ما خانواده آن شهيد والامقام لازم ميدانيم به جهت تنوير افكار عمومي مطالبي را به سمع و نظر مردم آگاه و بصير ايران اسلامي عرض كنيم.
ما خانواده شهيد ژاله از بدو انقلاب تاكنون همراه و پشتيبان خط امام (ره) و رهبري معظم انقلاب بوده و هستيم و هيچگاه از آرمانهاي امام (ره) و انقلاب فاصله نگرفته و نميگيريم و خود را سرباز ولايت ميدانيم و تا آخرين قطره خونمان از انقلاب و خط رهبري حمايت كرده و پشتيباني خود را اعلام ميكنيم.
اجازه نخواهيم داد فتنهگران كوردل از خون پاك و مطهر شهيدمان سو استفاده كرده و فتنه ديگري خلق كنند و بدين وسيله تنفر و انزجار شديد خود را از سران فتنه و حاميان منافق آنان اعلام كرده و آنان را در شهادت فرزندمان مسئول ميدانيم.
لازم ميدانيم از حضور ميليوني امت حزبالله و مردم فهيم و آگاه تهران، كرمانشاه، پاوه و اورامانات و نمايندگان مجلس شوراي اسلامي، ائمه جمعه و جماعات، روحانيت، دانشجويان، فرهنگيان، بسيجيان، بازاريان و خواهران و برادرانيكه در تشييع و تدفين كمنظير فرزندمان شركت كرده و با حضورشان تسلي بخش قلب مجروحمان بودند، تقدير، تشكر و سپاسگزاري كنيم.
با تشكر جاننثار انقلاب و رهبري خانواده شهيد صانع ژاله بزرگ خاندان؛ حاج مصطفي ژاله، قادر ژاله، پيمان ژاله، اقبال ژاله و ابراهيم خوشرو.

محمدرضا نوری
بعد از 20 ماه جنایت موسوی و کروبی؛
هر گونه محکوم کردن، محکوم است...
همین...
محمدرضا نوری
ارباب صدای قدمت می آید ******** هنگامه اوج ماتمت می آید
خدايا شكرت كه سعادت دادي ؛بوي محرمي ديگر به مشامم رسد...
پوشيدن پيراهن مشكي ارباب را ...
شب اول روضه مسلم و شنيدن پناه عالميان زينبت پناه ندارد را ...
هشت شب چشم انتظار شب تاسوعا بودن را...
تاسوعا؛ آب نبود آنچه از آن مشك ريخت ؛ مشك به مظلومي او اشك ريخت
حال تاسوعا را به اميد عاشورا گذراندنيم ، شب عاشورا را چه كنيم...
""مكن اي صبح طلوع"" تنها اميدمان است و بس...
و عاشورا ...
عاشورا و مثل هميشه سنگيني اش را...
السلام علی الحسین
وعلی علی بن الحسین
و علی اولاد الحسین
و علی اصحاب الحسین
و علی العباس اخ الحسین
التماس دعا - محمدرضا نوری
ارج مینهیم قدوم مبارک رهبر معظم انقلاب را به شهر مقدس قم. در زادروز مبارک و میمون السلطان ابالحسن علی بن موسی الرضا(ع) چشمانمان به سیمای نورانی رهبر فرزانهمان منور شد. "چه مبارکی سحری بود و چه فرخنده شبی".
دیروز که برای استقبال از سلاله مطهر فاطمه زهرا(س) به خیابان باجک رفته بودم، احساس استقبال کننده حضرت ولی عصر(عج) را داشتم. هر چند که استقبال از نائب الامام، همچون استقبال از خود امام(ع) است در روزی که از کنار خانه خدا فریاد برآورد أنا المهدی(ع)! إنشاءالله که روزی دوشادوش حضرت آقا به استقبال حضرت ولی عصر(عج) برویم.
شب قبلش به دلیل فشردگی کارهای ابنا، مجبور شدم تا دیروقت در دفتر بمانم. صبح پس از نماز، لختی با سایت کلنجار رفتم و ساعت هفت صبح به سمت حرم به راه افتادم. پیاده! اطراف حرم بسیار شلوغ بود. به سمت باجک رفتم. اوایل باجک هم همین وضع بود. آرام آرام باجک را تا انتها پیمودم. ساعت حدودا هشت صبح بود که به انتهای خیابان باجک قم رسیدم. حدودا هفت هشت کیلومتری را پیاده آمده بودم. با این حال ذرهای خستگی در من نبود. نه من تنها، که همه مردم قم به این وضع بودند. همه مسرور و شادمان. کاروان رهبر انقلاب تقریبا از جایی که من ایستاده بودم، با مردم روبهرو شد. یعنی من جزء نخستین کسانی بودم که با ولی امر خود بیعتی صادقانه داشت. آقا داخل یک دستگا مینیبوس هیوندای بودند که توسط یک دستگاه وانت مزدا یدک کشیده میشد. مینیبوس را به وانت فیکس کرده بودند. ابتکار جالبی بود. در سفرهای پبشین بسیار اتفاق میافتاد که میان خودروی جلویی که امر محافظت را بر عهده داشت و خودروی حامل رهبر معظم فاصله میافتاد و تا حدودی وظیفه خطیر محافظت را بر محافظان سخت میکرد. اما این بار تا پایان مسیر، مقام عظمای ولایت، نگین انگشتری کاروان حفاظت ماند.
عرض میکردم که من جزء السابقون در بیعت کنندگان بودم. به محض ورود خودروی رهبری، به داخل مسیر تعبیه شده پریدم و خود را به مینیبوس چسبانده حدود پانصد متری را در مشیت نائب الامام دویدم. چند باری برای آقا دست تکان دادم. آنقدر از این وضع خوشحال بودم که پس از آنکه بر اثر فشار جمعیت از کاروان جا ماندم و خسته و درمانده به گوشهای پرتاب شدم، به همه اطرافیانم زنگ زدم و با خوشحالی "ماجرای ابراز لطف آقا به خودم" را شرح دادم. فکر نمیکنم دیگر در طول زندگیم چنین سعادتی نصیبم شود. مگر آنکه روزی که به زیارت امام زمان(عج) نائل گردم. إنشاءالله.
این روزها که آقا قم را معطر کردهاند، سرمان در خبرگزاری حسابی شلوغ است. ویژهنامهای با عنوان دیـدار آفتاب راه انداختهایم تا تمامی خبرهای متن و حاشیه سفر رهبری معظم به قم را پوشش دهیم. تا به حال هم خدا را شکر خبری از دستمان در نرفته است. اگر میخواهید از ریز جزئیات سفر آفا مطلع شوید، حتمن در روز چند باری به ابنا سر بزنید. مطمئن باشد ضرر نمیکنید.
اگر اینجا را منبر مجازی فرض کنیم، به رسم همه منابر در پایان دست به دعا برمیداریم و از حضرت معصومه(س) و برادر گرانقدرشان حضرت رضا(ع) عاجزانه خواستاریم تا رهبر محبوبمان را تا زمان ظهور نور در پناه خود محفوظ دارند و از این دو شفیع روز جزا میخواهیم تا ما را در زمره محبان خود بدانند و در روز حسابرسی تأیید کنند که ما تا پایان عمر تحت ولایت ائمه هداة و نائب بر حق امام زمانمان الامام خامنهای بودهایم.
انشا الله که بینندگان عزیز از ديدن مكرر چهره بد ترکیب حقیر (نوری) که در اکثر عکسها قابل رویت و فحش دادن (البته نه از اون فحشها) است خسته نشده و به بزرگواری خود و به سیمای درخشان دیگر دوستان و بزرگواران خبرگزاری ابنا می بخشند.
يا علي - محمدرضا نوري
برای مشاهده عکسها به ادامه مطلب بروید
ادامه مطلب
همچنان ایستاده ایم

« در عملیات بدر، دست نیمه جان یک بسیجی که تا کمر در گل فرو رفته و پیدا بود به شدت مجروح شده ، مچ پایم را محکم چسبید…. هنوز در همان خطه و همان خاکم ؛ چون مچ پایم در دست آن بسیجی است . »
این جملات که قلبم را ربوده متعلق است به استاد ابراهیم حاتمی کیا.
یاد و خاطره شهدای هشت سال دفاع مقدس که امروزمان را مدیون آنهاییم گرامی باد.
همچنان ایستاده ایم تا خونتان پایمال نگردد.
محمدرضا نوری
امسال یازدهمین سالی بود که طلبهام. طبق قوانین داخلی حوزه و رسم و سوم قدیم حوزههای علمیه، پنج سالش رو میتونستم برم تبلیغ؛ ولی دریغ از یک ساعت یا حتی یک دقیقه منبر! خاک عالم بر سرم! نمیدونم این نون امام زمان(عج) رو که میخورم، حلاله یا نه؟!
امسال عزمم رو جزم کرده بودم که هر طور شده برم یه جایی که واقعا به تبلیغ و ارشاد نیاز داشته باشند. البته خودم اول از همه باید ارشاد بشم. به یاد این مسأله که میافتم، لرزه به تنم میافته که از کجا معلوم تک تک این جماعتی که قراره پشت سرم نماز بخونن، از من عادلتر نباشن؟ برای همین دوباره اون عزم جزمی که گفتم، سست میشه!
امسال عزمم رو جزم کرده بودم که ماه مبارک رو برم تبلیغ. کجا؟ نمیدونم! چند سالی بود که هوس کرده بودم برم "محک". "مؤسسه حمایت از کودکان سرطانی". حتی یه بارم رفتم داخل مؤسسه توی خیابان شریعتی تهران نرسیده به یخچال تا بپرسم ببینم آخوند میخوان یا نه؟ اما وقتی رفتم تو حول برم داشت که نکنه اون بابایی که اونجاست بهم بخنده بگه مرد حسابی ما اینجا بهیار و دکتر و پرستار میخوایم نه آخوند. برای همین نمیدونم چی شد که گفتم آقا(ببخشید خانم بود) میخوام ثبت نام کنم برای خدمات رایگان به کودکان سرطانی!! ایشون هم گفتن فعلن ظرفیت ثبت نامیها تا چند ماه آینده پره و بیشتر از خدمات، پول نیاز داریم. البته برام خیلی مهم نبود چی داره میگه، فقط میخواستم از شر سینجیمهای اونها راحت بشم و بیام بیرون. ولی امسال عزمم رو جزم کرده بودم یه بار دیگه برم پیششون و با اعتماد به نفس کامل ازشون بخوام که اجازه بدن ماه مبارک رو برم به بچههای سرطانی نماز و قرآن خوندن یاد بدم. هرچند که خدا اونا رو همین جوری بیشتر از همه ما دوست داره، ولی حیفم میاد بچههایی با این قلبهای پاک بدون یادگیری نماز و قرآن و اصول شیعه، برن بهشت. البته خیلیاشون خوب میشن. ولی امان از بچههای سرطانی خون. خانمم انترن دانشگاه ایرانه. میگه دانشجوهایی که تو بخش کودکان سرطانیاند، هر شب با گریه میان پاویون. میگن امشب نوبت سعید بود، امشب نوبت زهرا بود، امشب... الهی!! بمیرم برای مامان باباهاشون. به هر حال اگه کسانی که با" محک" در ارتباطن و اطلاع دارن که روحانی تبلیغی میخوان یا نه، به ما اطلاع بدن. هنوز هم دیر نشده. میشه یه برنامه گذاشت برای شب شهات امیرالمؤمنین(ع) و با بچههای ابنا دستهجمعی رفت برای مراسم سخنرانی و روضهخوانی و امثالهم. میشه حتی به بچههای بقیه خبرگزاریها هم بگیم و یه برنامه عمومی رو روش تبلیغ کنیم تا امسال مراسمهای شب قدر رو مردم بیان "محک". از کجا معلوم؛ شاید با دعاهای ما بچههای سرطانی شفا بگیرن. تازه، بعید نیست یه پول خوبی هم از طرف مردم تو همون شب جمع بشه. علی أی حال خبرم کنین یا به خبرگزاری بزنگین یا کامنت بذارین یا... .
فکر کن ... چه حالی بهتون دست میده وقتی با چند تا بچه سرطانی دارین از خدا میخواین که به همه بیمارا شفا بده و همه با هم میگین "الهی آمین". "محک" خودش بلده با کنسرت و مهناز افشار و محمدرضا گلزار و گروه آرین پول دربیاره. البته واقفم که این بچهها خودشون هزار تا درد و مرض دارن و دیگه دیدن گریه و زاری مردم براشون قابل تحمل نیست. اونها بیشتر به شادی نیاز دارن. ولی آرین و رقص و قرتی بازی رو همیشه هست. اما برآورده شدن دعاها تو شب قدر که همیشه نیست. کی میدونه که تا شب قدر سال بعد چند تا از اون بچهها زنده میمونن؟ ولی اگه این مراسم برگزار میشد، شاید حتی یکی از اونها زنده میموند.
ای بابا... فکرشم روح آدمو آزار میده. خدای نکرده شاید بچه خودم، تو، اون یکی دوستمون، داداشمون، ... اونوقت بازم میگفتی "برو بابا! یه کاری کن تا این بچهها شاد بشن نه اینکه بشینن زار زار گریه کنن!" حالا دیدی که شب قدر یه چیز دیگهست.
إنشاءالله سال بعد میرم "محک" با بچهها قرآن میگیریم روی سر. إنشاءالله.
گره گشای سه ساله...
سلام ، نماز و روزه ها قبول باشه
اولین پستی که برای پسران ابنا گذاشتم متعلق است به عمه سه ساله سادات (س) ، به امید گوشه چشمی ...
راستی نایب الزیاره همه اساتید و دوستان عزیز بودیم و یاد همه کردیم.
چند تا عکس دیگه هم گذاشتم روی فوتوبلاگم.
برای دیدن فوتوبلاگ اینجا را کلیک کنید.
التماس دعا
محمدرضا نوری
اومدیم نمایشگاه قرآن. نمایشگاه هجدهم. مثلا بینالمللی. خدا برکت بده به حامعة المصطفی(ص)! همه طلبههای خارجی اونجا اومدن مثلا به نمایندگی از کشوراشون! بعضیاشونو اصلا میشناسم. رفیقای خودمن توی قم. با یکیشون همبحث بودم. انگلیسی کار میکردیم. فکر میکریدم هر کی خارجیه، حتما به انگلیسی هم مسلطه! بعدش دیدیم نه بابا ما خودمون که یه ذره راه افتادیم، از اون بهتر بلدیم حرف بزنیم. به هر روی؛ اینجا مصلای تهران؛ نمایشگاه بینالمللی قرآن کریم.
ما هم که توی ابنا از همه بدبختتر و دیوارمون کوتاهتر و خودمون توسریخورتریم؛ گفتند عین یه ماهو پاشو برو مصلی بشین تو غرفه ابنا. اینجا دلمون گرفت از بیکسی و تنهایی افطار کردن؛ نه مهمونی میریم نه تفریحی داریم. هر روز 9 ساعت میشینیم پشت دخل و به خلق الله خدمات میدیم. البته خدمات مشروع! تازه روزای جمعه میشه دوازده ساعت. فکر کن.. با دهن روزه دوازده ساعت...
تو رو خدا هر کی این مطلبو میبینه از رفقا، دوستان(به خصوص جنس ناموافق!) بیاین یه سری به ما بزنین و ما رو از تنهایی درآرین(مورد دوم لطفا بعد از افطار بیاین که روزهمون خراب نشه).
آخ راستی چند روز پیش وزیر ارشاد اومد نمایشگاه. من هم جوگیر شدم گفتم پاشم برم بیارمش غرفهمون. بنده خدا اصلا به نیت غرفههای خبرگزاریها اومده بود. اول رفت ایکنا بعد قرار بود بره شبستان بعدشم سینماپرس بعدش غرفه 4دیپلمات ربوده شده و آخرشم غرفه ابنا. اما من که اطلاعی از برنامه نداشتم، اصرار داشتم که بعد از ایکنا بیاد ابنا. خلاصه مثل قلدرها رفتم جلو و دست وزیر رو گرفتم و هی میگفتم آقای دکتر بیاین غرفه ما؛ نه باید همین الآن بیاین غرفه ما؛ نه به جون ننهم نمیشه همین الآن... القصه؛ از یه طرف من میکشیدم از یه طرف هم بچههای حراست. وزیر داشت از وسط نصف میشد که حاج آقای محمدی قائم مقام قرآنی وزیر و رئیس نمایشگاه اومد به کمکش و منو با یه ضربه آکروباتیک شوت کرد توی غرفه؛ یه گل زیرطاقی! آقا منو میگی؟ هیچی رفتم جلو و(نمیدونستم که ایشون آقای محمدیه که) گفتم حاج آقا تو اصلا چه کارهای؟ خدا شاهده همین جوری گفتم ها؛ بعدشم یه چار تا فحش دیگه بهش دادم. چشمای حاج آقا از عصبانیت و تعجب شده بود یه کاسه خون. خلاصه بروبچ حراست منو به سمت غرفه خودمون راهنمایی کردن؛ منم به تلافی این کارشون اجازه ندادم بیان توغرفه ابنا. آقا این پسره حراستیه رو میگی؟ هیچی؛ شاکی شده بود میگفت مگه سند مصلی به اسم توئه؟! جاتون خالی انداختمش بیرون خیلی حال داد.
بلافاصله بعدش آقای رضایی مدیر روابط عمومی نمایشگاه اومد گفت میدونی ایشون کی بود؟ گفتم نه! گفت بابا رئیس نمایشگاهه و گفته ابنا همین الآن جمع کنه بره پی کارش! یا حضرت عباس(ع)!!! آقا منو میگی؟ هیچی؛ با دستانی لرزان و با کمری خمیده و با چشمانی اشکبار رفتم پیش آقای رئیس گفتم حاج آقا غلط کردم ... خوردم که بهت رأی دادم(!) تازه تابلوشم گرفتم بالا تا خبرگزاری فارس عکسشو بگیره بلکه ما رو ببخشن! هیچی دیگه با هم روبوسی کردیم و حاج آقاما رو بخشید. بنده خدا اینقده بامعرفت بود که وزیر رو آورد پیش ما هی از خبرگزاری ابنا پیش وزیر تعریف و تمجید میکرد. آخرش فهمیدم که رفیق سردبیره و الکی نبوده که از ابنا تعریف میکرده!!!
نتیجهگیری: آخه مرد حسابی خوبه که حالا وزیر ارشاد اومده؛ اگه رئیسجمهوری، رئیس مجلسی یا یه مقام بالاتری بیاد لابد اسلحه دست میگیری میری آدمربایی!! میگی تا وقتی که این آقا نیاد غرفه ما، ... ول نمیکنم! آدم خوبه جنبه داشته باشه تا یه مقام مسئولی رو دید، جوگیر نشه؛ حالا خوبه سالی چار پنج بار وزیر ارشادو میبینی ها!!!
